پارک ارم و باغ وحش
سلام تاج سرم جمعه رفتیم خونه بابای بابایی و تو وقتی رفتی اونجا کلی براشون کلاس گذاشتی و تحویلشون نمیگرفتی یعنی من شما رو نمی شناسم اصلان خیلی بامزه بود آرومنشسته بودی بغل مامانی و از جات تکون نمیخوری یعنی آرامش قبل از طوفان ولی بعد از اینکه یخت باز شد شروع کردی به شیطونی و همه چی ریختی بهم الهی فدات بشم بعدازظهرشم رفتیم باغ وحش و پارک ارم خیلی بهت خوش گذشت و ذوق میکردی خیلی از پارک خوشت میاد و دوست داری الهی فدات بشم اگر که خسته نبودم بهت قول میدادم هر روز ببرمت پارک ولی الان باید مامان و بابا رو درک کنی و هر موقع یه کم حالمون بهتره و خسته نیستیم میبریمت پارک چون ما هم از شادی تو شاد میشیم تاج سر مامان و بابا. راستی کلمات جدیدی...
تعطیلات عید سعید فطر
سلام گل پسر مامانی تعطیلات عید فطر به همراه خانواده بابایی به مسافرت رفتیم به سمت رشت، انزلی، لاهیجان ، آستارا و تو کلی تو دریا آب بازی و شن بازی کردی الهی قربونت برم که کلی بهت خوش گذشته عزیزم عکساتم به زودی میذارم توی وبلاگت
عید 1393 و سفر بروجرد که از اونجا در راه رفتن به خرم آباد برای گردش هستیم
با بسیاری تاخیر عکس های عید 1393
من و پسر دختر عمو بابام که آمده بودن عید دیدنی خونمون ...
19 ماهگی
سلام به گل پسر مامانی فردا وارد 19 ماهگی میشی و میخوام از حرف زدن شیرنت بگم وای وای که هرچی دوست نداشته باشی و باب میلت نباشه میگی نننننه نه الهی قربون اون نه گفتنت برم اینقدر ناز و دوست داشتنی بابا و مامان میگی وای که نمیتونم وصفش کنم میخوام اون لحظه بخورمت ننه میگی نعنا جو جو بو الله اکبر 2 و 3 نی نی دایی عمو حاجی وای که هرچی دیگه بهت میگن زودی یاد میگیری و تکرار میکنی وای که پسر گل مامانی دیگه داره بزرگ میشه فدای اون چشمای سیاهت برم امسال سال دوم ماه رمضون هست که تو وارد زندگی مامان و بابایی شدی راستی 18 تیر سالگرد ازدواج مامان و بابا بود ولی وقت نکردیم جشن بگیرم فقط آخر شب سه تایی رفتیم بیرون یه ...
آخرین امتحان مامانی و اسباب کشی به خانه جدید
سلام گل پسر مامانی بالاخره امتحانم پنج شنبه 12/4/93 تموم شد و وقتی از امتحان برگشتم شروع کردم به جمع کردن وسایل خونه و همه رو تا شب جمع کردیم و بابا زنگ زد به باربری و فردا یعنی جمه رفتیم خونه جدید تو خیلی ذوق میکردی و دوست داری خونه جدیدمون رو چون خیلی بزرگه و تو برای خودت یه اتاق جدا داری الهی مامانی فدات بشه ولییییییییییییییییییییی خیلییییییییییییییییییییی اذیت میکنی کار خونه از یه طرفه که هرچی کار میکردی تمومی نداشت و از یه طرفم اذیتهای تو و نق زدنات بالاخره بعد از 4 روز کار مداوم روی خونه میشه گفت تقریباً تموم شد خدا رو شکر ولی مامانی امروز بعد از سه روز مرخصی اومدم سرکار ولییییییییییییییی خیلی خیلی خسته ام و نیاز به یه استراحت خیلی خوب...
نویسنده :
مامان ماهان
7:13
18 ماهگی
گل پسر مامان پنج شنبه مورخ 22/3/93 وارد 18 ماهگی شد و مامان امتحان داشت بعد از امتحان بردمت بهداشت برای واکسن 18 ماهگی ولی گفتن که شنبه ها واکسن میزنیم و مامانی شنبه رو مرخصی گرفت و با دایی حمید و مامانی رفتی واکسن زدی اول قد و وزنت کرد که وزنت بود 12.800 و قدت 84 سانت و گفت که همه چیزیت عالی هست و باید روزی 5 وعده غذا بخوری و من گفتم که وعده غذایت رو با هزار بازی و کلک باید بهت بدم چه برسه 5 وعده غذا و بعد رفتیم برای واکسن زدن و کلیییییی گریه کردی الهی مامانی برات بمیره و رفتیم خونه مادر جون پیش نی نی خاله و ناهار خوردی خوابید وقتی از خواب بیدار شدی خیلی پات درد میکرد و نمیتونستی بلندی شی الهی الهی و خودتو لوس میکردی و بقیه بغلت...
وای خبر خوب آمدن پسر خاله ایی
سلام مامانی یه خبر خوش اینکه یه همبازی برات آمده یه پسرخاله توپولی موپولی کوچولو فعلا اسمش معلوم نیست چیه ولی ما بهش میگیم نی نی دیروز یعنی 17/3/93 ساعت 12:47 دقیقه ظهر روز شنبه به دنیا آمد و همه ی ما رو خوشحال رفتیم بیمارستان و توی بیمارستا یه فضای سبز و حوضچه بود که توش قاز بود و تو خیلی خوشت آمده بود و وقتی خواستیم بریم خونه اینقدر گریه کردی و نمی آمدی مامانی خلاصه اینکه خیلی روز خوبی بود . دوستت دارم بوس
خبر بد
سلام مامانی پنج شنبه خونه مادر جون اینا بودیم که پسر عمومی مامانی زنگ زد و گفت عمو تیمور فوت کرده خیلی ناراحت شدم چون 2 تا عموم بیشتر داشتم یکیش که دو سال پیش فوت کرده بود که این از عمو بزرگم انشاالله که خدا دو تاشون رو رحمت کنه و رفتیم تشیع جنازه و تو اونجا تو مسجد با بچه ها بازی میکردی و هی میدویدی اینور و اونور عزیزم انشاالله هیچ کسی تو زندگی غم نبینه دوستت دارم





